سيد محمد باقر برقعى

448

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خورشيد عشق من ز بلبل عاشقى ، از گل صفا آموختم * در ره عشق بتان ، مهر و وفا آموختم من همان خورشيد عشقم كز ثريّا تا ثَرى * پرتوافشانى به هرجا بىريا آموختم چون نسيم صبحگاهان ، لذّت ديدار گل * از هزار نغمه‌خوان شور و نوا آموختم از زمانه درد و حسرت ، از كسان نامردمى * ديده‌ام هر روز و ، من شرم و حيا آموختم هركجا شمعى بود ، بر گردِ آن پروانه است * سوزش و سازش من از پروانه‌ها آموختم رفته در راه وفا صبر و قرارم ، واى من ! * ز آنكه من در عاشقى راه خطا آموختم در فراموشى سرآمد عمر من ، جانا دريغ ! * چون گل خارى به صحرا من بقا آموختم از غم هجران گل بلبل نمىخواند دگر * خون دل خوردن از اين دردآشنا آموختم از دل‌وجان گفت « كاظم » اين كلام دلنشين * من ز بلبل عاشقى ، از گل صفا آموختم ساقى بريز باده . . . جانم به خون نشسته و با من به گفت‌وگوست * دارد هزار شكوه و افغان ز هجر دوست رفت آن صنم ز پيشم و سالى گذشت از آن * خونين‌دلم ببين كه به جان گرم گفت‌وگوست باشد عجب ! كه نقش خيالش هنوز هم * در جان من نشسته و هردم به روبه‌روست گر خون شود دو ديده ، چه جاى تعجب است * مرغ دلم ز هجر گل اينك به هاىوهوست گفتم نسيم را كه برد بوسه‌اى ز من * بر آن بت فسونگر زيبا كه فتنه‌جوست مطرب بزن نواى فرح‌بخش و جان‌فزاى ! * ساقى بريز باده از آن مى كه در سبوست خوش محفلى بود اگرت يار و ساغريست * اين را بداند ، آنكه نگارش به پيش روست ساقى بده از آن مى گلگون كه تا به حشر * دل سوى دوست دارم و چشمم به عفو اوست « كاظم » ز وصف جلوهء او بيش از اين مگوى * ديدار يار گر كه ميسّر شود نكوست